هنوز کلاسم تموم نشده که موبایلم زنگ می خوره و تا می
ام از بین اون همه وسایل تو دستم جواب بدم می افته زمین و هر تکه اش جایی .
طبق روال هر روز مامان پشت خطه و می خواد نهار رو با هم بخوریم . می گم
باشه . تند ٬ سریع و بی وقفه . مبادا کسی از من برنجه . هر چند که بیخود و
باخود همه اهل زمین رو از خودم می رنجونم و صد البته که این رو نمی خوام و
فقط گاهی می تونم یه کنترلی رو خودم داشته باشم . . کیفم رو قاپ می زنم و
از موسسه می زنم بیرون . با اعصابی خورد از ترافیک پاسداران می رسم و با
مامان می زنیم بیرون و با اینکه دلم می خواد برم تو سکوت یه موزه یا گالری
ولی می ریم مرکز خرید الهیه و هردو می چرخیم و بی اراده خرید می کنیم .
مامان می گه بریم سینما ؟ می گم نچ . بیشتر ترچیح می دم با کسی برم سینما
که وقتش زیادی پره . زیادی گرفتاره . زیادی برای من وقت نداره . زیادی
مُوکل داره ٬ زیادی فعاله و زیادی در گیر زندگیه و همه این ها برای من
زیادیه .
ساعت از سه که می گذره مامان می گه نهار بخوریم و نگاه
منو که می بینه پشیمون می شه .می ایم خونه و من دراز کش می شم رو کاناپه و
با موهام ور می رم . مامان چهل سالگی رو می ذاره . دلش فیلم می خواد . می
گم ابو رائد رو ببین . سالهاست می خواد ببینه و هر بار فیلمی دیگه . می گم
برم موهامو رنگ کنم ؟ فقط نگام می کنه . نگاهش نمی کنم و دوباره بی اراده
می گم شرابی خوبه ؟یا مشکی؟ جوابمو که نمیده بلند می شم و شلیلی سبز برمی
دارم و گاز می زنم . انگار نه انگار که چیزی گفتم . عزت اله انتظامی داره
دیالوگ های شسته رفته ای میگه و مامان با هر جمله اش سر تکون می ده و در
اخر اضافه می کنه بازیگر مرد فیلم ( اون یکی ٬ نه فروتن ) بسیار خوش قیافه
ست و من فقط صدایی نامفهوم از خودم در می ارم . به نظر من اصلا خوش قیافه
نیست . اینو نمی گم .
مامان داره برام فلسفه فیلم رو می گه که می پرم وسط
حرفش و می گم ترکیب سنتی بهتره یا مدرن ؟ اصلا این روزها مدام می پرم میون
حرف همه و به انی پشیمون می شم و چند لحظه بعد دوباره می پرم . یه لحظه
خیره نگام می کنه فکر می کنه دوباره رگ فلسفه و هنرم گرفته و می خوام حرف
بزنم . جواب که نمی ده یعنی جوابی نیست . دوباره می پرسم . روشو کرده طرف
تلویزیون و به زور می گه هیچ کدوم . اصلا قصد ندارم بپرسم چرا ولی می پرسم .
مامان وقتی می بینه پاپیچش شدم کلافه می شه . عین همه ادمها که وقتی نمی
خوان حرف بزنن و یکی به زور به حرفشون می کشه و کلافه می شن . خیلی اروم
میگه چرا تکلیفتو با خودت روشن نمی کنی ؟ من فقط بعدش بلند می شم و می شینم
. یعنی از حالت درازکش خارج می شم . هیچی نمی گم . حتی نمی تونم صدایی
نامفهومم از خودم در بیارم .
مامانِ من خوب حالیشه . در واقع از اون ادمهایی که خوب
می فهمه . خوب می دونه و چیزایی میگه که هیچ وقت نمی خوای بشنوی . چیزایی
که با خودت داری و مدام این ور اون ور می کشیشون ولی هیچ وقت نمی اری و صاف
بشونی جلوی روت . مامان من از اون دسته ادمهاست که این حرفارو عین زهرمار
میاره و محکم می کوبه تو صورتت . اره ٬ مامان من همچین ادمیه ...
+ نوشته شده در شنبه سی ام مهر 1390ساعت 23:51  توسط مــ یـــ
|
بهش می گم از عشق های دم دستی هیچ خوشم نمیاد و اون
هم پشت بند من میگه منم همین طور . کلا کافی ست تا حرفی از دهنت در بیاد و
هزاران نفر سرت هوار شوند که ما همین طور و برخلاف همیشه این بار اون هم می
گه د منم همین طور و طوری منو از این ترکیب بیزار میکنه که خیلی جلوی خودم
رو می گیرم که ساکت بمونم . کاری که این روزها زیاد می کنم . چیزی که حالم
رو به هم می زنه اینه که ما ادمها زیاد می گیم من هم همین طور . این من ِ
کثیفمون رو مدام همه جا خِرکِش ( فرهنگ ) می کنیم و همه جا رو به گه می
کشیم . دم به دقه با هر کسی سر تکون می دیم اون هم به طور اهسته و همذات
پنداری لعنتی خِرمون رو می چسبه .
می گم از این عشقای خرکی می خوام . در کمال خونسردی می
پرسه عشق خرکی دیگه چه کشکیه و من برای خودم شرح و تفصیل میدم و می گم از
اون عشقایی که دو سال پیش نصفه شب اومدی دم خونمون و خواستی بدون اینکه دست
به موهای رو هوا رفته ام بزنم بیام دم پنجره و هیچی نگم و یه ساعت تموم از
اون پایین زل زدی به من ِ پشت پنجره و منی که دیگه خوابم نبرد . احساس می
کنم می خواد بالا بیاره ولی چیزی نمیگه . زیاد خوشش نمیاد دم از احساسات
بزنی . میگه اینا چیزایی که میاد و میره و باید بی خیالشون شد و دیگه هیچی
نگفت . میگه اینطوری که تو گفتی دم دستی ترین چیزی شد که فکرشو بکنی . می
گه وقتی ازشون حرف می زنی اونارو به گند می کشی . عین الان . گندزدی به
چیزی که دو سال برا خودت نگهش داشته بودی و مقدسش کرده بودی . حالش گرفته
شده . از اینکه حرف زدم . با این حال گفتم . خوب که دقت می کنم می بینم
راست می گه و خودم وقتی گفتمش اونطوری نبود که حسش می کردم . این
جزئیات بیخودی که خر ادمو می چسبه و می خواد خفه ت کنه . جزئیاتی که فقط می
تونه واسه خودت ٬ همون من ِ بیخودت معنی داشته باشه و هیچ خر دیگه ای
ازشون سر در نیاره . میگه حالا حرفتو بگو . میگم از اون عشقایی که تهش یا
یکی بمیره ٬ یا یکی بذاره بره و اون یکی به ابد بره کنج عزلت بغل کنه و هیچ
کاری نکنه . میگم ازدواج هیچ خوب نیست . میگه بی ربطه ولی اره هیچ خوب
نیست . میگم ازدواج مالکیت کوفتی میاره و دیگه مال خودت نیستی . میگه اره
ازدواج مالکییت کوفتی میاره ولی مالکیت کوفتی همچین بدم نیست . میگم
محدودیته . میگه اوهوم محدودیته. ویرش گرفته عین همونا رو بگه . می شناسمش .
از خود ِنکبتشم بهتر . میگم لابد همچین بدم نیست ؟! سکوت می کنه . فهمیده
فهمیدمش و جا زده . خوشش نمیاد کسی دستشو بخونه . میگم هر چیزی تا یه دقه
اخرش خوبه و بعد گند زده میشه بهش و ازدواج یعنی بعد یه دقه اخر و دیگه هیچ
کوفتی نیست که بخوای بهش برسی و این یعنی بعدش دیگه هیچ رویایی مقابلت
منتظر نَشِسته و می خوام هنوز ادامه بدم که می پره تو حرفم و میگه تو
کازابلانکا و بلندیهای بادگیر رو دوس نداری ؟ می دونم چی می خواد بگه .
میدونه دوسشون دارم با این حال میگم نچ . میگم می خوام یه چیزه دیگه ای
باشه . می گه لابد چیزی باشه که الان نیست؟ میگم اره و می گه داری چرت می
گی . می گم مثلا نمی شه نصفه شب بزنی به جاده و تا تهش بری و هیچ ادمی اون
پشت منتظرت نباشه که اصلا نخوای که همیشه به هوای یه کسی برگردی . نگرانت
نشه . بهت فکر نکنه . نخواد تو رو ببینه و دم به دقیقه کنارت نباشه . سکوت
کرده . زل زده بهم . با نگاهی که نمی شناسم . فقط زل می زنه بهم ...
+ نوشته شده در شنبه سی ام مهر 1390ساعت 23:50  توسط مــ یـــ
|
ما ادمها این روزها زیاد حالمان خوب نیست . نشسته ایم
در خانه و سماقمان را می مکیم . تی وی می بینیم و بعد حالمان به هم می خورد
و خاموشش می کنیم و باز هم حالمان خوب نمی شود . ما ادمها این روزها زیاد
خوشحال نیستیم . اخبار می بینیم و اخبار می شنویم و هی غمگین می شویم و هی
تخیل می کنیم که چه کنیم و کاری که نمی کنیم باز می نشینیم و باز اخبار می
بینیم و می شنویم و هی دوباره حالمان بد می شود .
ما ادمها این روزها پشت هم کتاب می خوانیم . کتاب های
چاپ شده . کتاب های چاپ نشده و غیر از پروست و یوسا و موام هیچ نویسنده
دیگری بهمان نمی چسبد . تئاتر می بینیم و از اینکه بازیگران عادی سینما
خورده اند به پیسی و باز دلشان هوای تئاتر را کرده حالمان بد می شود و باز
هم هی می رویم تئاتر می بینیم و هی دوباره حالمان بد می شود .
ما ادمها این روزها زیاد حوصله هم را نداریم . همه
همدیگر را می پیچانیم و باز هم خوشحال نیستیم . سینمای تروفه و پولانسکی را
قورت می دهیم و گرسنه که شدیم می زنیم بیرون . خودمان را زیر اتود و
بورژویست پنهان می کنیم و می زنیم بیرون . پاسدارن و میرداماد و خیابان
یکطرفه و دلگیر ولیعصر را بالا و پایین می کنیم و از این همه مرده گی تهوع
می گیریم و در اخر باز برمی گردیم و با پیتزای سبزیجات باگت خودمان را سیر
می کنیم و باز هم خوشحال نیستیم .
ما ادمها این روزها مدام می گوییم " سیب " و لبخند می
زنیم و عکس می اندازیم و خوشحال نیستیم . ما ادمها این روزها تا صبح
بیداریم و مدام فکر می کنیم . انقدر فکر می کنیم تا سرمان باد می کند و با
صدای بامب می ترکد و ان وقت بلند می شویم و زباله های تر و خشک مغزمان را
جدا می کنیم و شوت می کنیم پایین . هی لباس می خریم و هی می پوشیم و باز هم
خوشحال نیستیم . دست همدیگر را می گیریم و زل می زنیم در حفره های خالی
چشمانمان و می گوییم " تو را از حفظم " و هی فکر می کنیم همدیگر را از
حفظیم و باز خوشحال نیستیم و مدام فکر می کنیم باید چیزی شویم . نویسنده
شویم و کتاب هایی با تیراژ کم چاپ کنیم و فکر کنیم خوشحالیم و باز در
خودمان بپیچیم و هی فکر کنیم که باید دست به کار شویم و دست به کار نمی
شویم و بیشتر غمگین می شویم و بیشتر حالمان بد می شود و تنها کاری که می
کنیم بی حرکت می مانیم و روز به روز در این مرداب مرده گی بیشتر فرو می
رویم ...
+ نوشته شده در شنبه سی ام مهر 1390ساعت 23:49  توسط مــ یـــ
|