تبليغاتX
دو کلمه حرف بی تعارف

دو کلمه حرف بی تعارف

سنتی یا مدرنِ بی ایسم !

هنوز کلاسم تموم نشده که موبایلم زنگ می خوره و تا می ام از بین اون همه وسایل تو دستم جواب بدم می افته زمین و هر تکه اش جایی . طبق روال هر روز مامان پشت خطه و می خواد نهار رو با هم بخوریم . می گم باشه . تند ٬ سریع و بی وقفه . مبادا کسی از من برنجه . هر چند که بیخود و باخود همه اهل زمین رو از خودم می رنجونم و صد البته که این رو نمی خوام و فقط گاهی می تونم یه کنترلی رو خودم داشته باشم . . کیفم رو قاپ می زنم و از موسسه می زنم بیرون . با اعصابی خورد از ترافیک پاسداران می رسم و با مامان می زنیم بیرون و با اینکه دلم می خواد برم تو سکوت یه موزه یا گالری ولی می ریم مرکز خرید الهیه و هردو می چرخیم و بی اراده خرید می کنیم . مامان می گه بریم سینما ؟ می گم نچ . بیشتر ترچیح می دم با کسی برم سینما که وقتش زیادی پره . زیادی گرفتاره . زیادی برای من وقت نداره . زیادی مُوکل داره ٬ زیادی فعاله و زیادی در گیر زندگیه و همه این ها برای من زیادیه .

 ساعت از سه که می گذره مامان می گه نهار بخوریم و نگاه منو که می بینه پشیمون می شه .می ایم خونه و من دراز کش می شم رو کاناپه و با موهام ور می رم . مامان چهل سالگی رو می ذاره . دلش فیلم می خواد . می گم ابو رائد رو ببین . سالهاست می خواد ببینه و هر بار فیلمی دیگه . می گم برم موهامو رنگ کنم ؟ فقط نگام می کنه . نگاهش نمی کنم و دوباره بی اراده می گم شرابی خوبه ؟یا مشکی؟ جوابمو که نمیده بلند می شم و شلیلی سبز برمی دارم و گاز می زنم . انگار نه انگار که چیزی گفتم . عزت اله انتظامی داره دیالوگ های شسته رفته ای میگه و مامان با هر جمله اش سر تکون می ده و در اخر اضافه می کنه بازیگر مرد فیلم ( اون یکی ٬ نه فروتن ) بسیار خوش قیافه ست و من فقط صدایی نامفهوم از خودم در می ارم . به نظر من اصلا خوش قیافه نیست . اینو نمی گم .

 مامان داره برام فلسفه فیلم رو می گه که می پرم وسط حرفش و می گم ترکیب سنتی بهتره یا مدرن ؟ اصلا این روزها مدام می پرم میون حرف همه و به انی پشیمون می شم و چند لحظه بعد دوباره می پرم . یه لحظه خیره نگام می کنه فکر می کنه دوباره رگ فلسفه و هنرم گرفته و می خوام حرف بزنم . جواب که نمی ده یعنی جوابی نیست . دوباره می پرسم . روشو کرده طرف تلویزیون و به زور می گه هیچ کدوم . اصلا قصد ندارم بپرسم چرا ولی می پرسم . مامان وقتی می بینه پاپیچش شدم کلافه می شه . عین همه ادمها که وقتی نمی خوان حرف بزنن و یکی به زور به حرفشون می کشه و کلافه می شن . خیلی اروم میگه چرا تکلیفتو با خودت روشن نمی کنی ؟ من فقط بعدش بلند می شم و می شینم . یعنی از حالت درازکش خارج می شم . هیچی نمی گم . حتی نمی تونم صدایی نامفهومم از خودم در بیارم .

مامانِ من خوب حالیشه . در واقع از اون ادمهایی که خوب می فهمه . خوب می دونه و چیزایی میگه که هیچ وقت نمی خوای بشنوی . چیزایی که با خودت داری و مدام این ور اون ور می کشیشون ولی هیچ وقت نمی اری و صاف بشونی جلوی روت . مامان من از اون دسته ادمهاست که این حرفارو عین زهرمار میاره و محکم می کوبه تو صورتت . اره ٬ مامان من همچین ادمیه ...

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1390ساعت 23:51  توسط مــ یـــ  | 

کازابلانکا

بهش می گم از عشق های دم دستی هیچ خوشم نمیاد و اون هم پشت بند من میگه منم همین طور . کلا کافی ست تا حرفی از دهنت در بیاد و هزاران نفر سرت هوار شوند که ما همین طور و برخلاف همیشه این بار اون هم می گه د منم همین طور و طوری منو از این ترکیب بیزار میکنه که خیلی جلوی خودم رو می گیرم که ساکت بمونم . کاری که این روزها زیاد می کنم . چیزی که حالم رو به هم می زنه اینه که ما ادمها زیاد می گیم من هم همین طور . این من ِ کثیفمون رو مدام همه جا خِرکِش ( فرهنگ ) می کنیم و همه جا رو به گه می کشیم . دم به دقه با هر کسی سر تکون می دیم اون هم به طور اهسته و همذات پنداری لعنتی خِرمون رو می چسبه .

می گم از این عشقای خرکی می خوام . در کمال خونسردی می پرسه عشق خرکی دیگه چه کشکیه و من برای خودم شرح و تفصیل میدم و می گم از اون عشقایی که دو سال پیش نصفه شب اومدی دم خونمون و خواستی بدون اینکه دست به موهای رو هوا رفته ام بزنم بیام دم پنجره و هیچی نگم و یه ساعت تموم از اون پایین زل زدی به من ِ پشت پنجره و منی که دیگه خوابم نبرد . احساس می کنم می خواد بالا بیاره ولی چیزی نمیگه . زیاد خوشش نمیاد دم از احساسات بزنی . میگه اینا چیزایی که میاد و میره و باید بی خیالشون شد و دیگه هیچی نگفت . میگه اینطوری که تو گفتی دم دستی ترین چیزی شد که فکرشو بکنی . می گه وقتی ازشون حرف می زنی اونارو به گند می کشی . عین الان . گندزدی به چیزی که دو سال برا خودت نگهش داشته بودی و مقدسش کرده بودی . حالش گرفته شده . از اینکه حرف زدم . با این حال گفتم . خوب که دقت می کنم می بینم راست می گه و خودم وقتی گفتمش اونطوری نبود که حسش می کردم . این جزئیات بیخودی که خر ادمو می چسبه و می خواد خفه ت کنه . جزئیاتی که فقط می تونه واسه خودت ٬ همون من ِ بیخودت معنی داشته باشه و هیچ خر دیگه ای ازشون سر در نیاره . میگه حالا حرفتو بگو . میگم از اون عشقایی که تهش یا یکی بمیره ٬ یا یکی بذاره بره و اون یکی به ابد بره کنج عزلت بغل کنه و هیچ کاری نکنه . میگم ازدواج هیچ خوب نیست . میگه بی ربطه ولی اره هیچ خوب نیست . میگم ازدواج مالکیت کوفتی میاره و دیگه مال خودت نیستی . میگه اره ازدواج مالکییت کوفتی میاره ولی مالکیت کوفتی همچین بدم نیست . میگم محدودیته . میگه اوهوم محدودیته. ویرش گرفته عین همونا رو بگه . می شناسمش . از خود ِنکبتشم بهتر . میگم لابد همچین بدم نیست ؟! سکوت می کنه . فهمیده فهمیدمش و جا زده . خوشش نمیاد کسی دستشو بخونه . میگم هر چیزی تا یه دقه اخرش خوبه و بعد گند زده میشه بهش و ازدواج یعنی بعد یه دقه اخر و دیگه هیچ کوفتی نیست که بخوای بهش برسی و این یعنی بعدش دیگه هیچ رویایی مقابلت منتظر نَشِسته و می خوام هنوز ادامه بدم که می پره تو حرفم و میگه تو کازابلانکا و بلندیهای بادگیر رو دوس نداری ؟ می دونم چی می خواد بگه . میدونه دوسشون دارم با این حال میگم نچ . میگم می خوام یه چیزه دیگه ای باشه . می گه لابد چیزی باشه که الان نیست؟ میگم اره و می گه داری چرت می گی . می گم مثلا نمی شه نصفه شب بزنی به جاده و تا تهش بری و هیچ ادمی اون پشت منتظرت نباشه که اصلا نخوای که همیشه به هوای یه کسی برگردی . نگرانت نشه . بهت فکر نکنه . نخواد تو رو ببینه و دم به دقیقه کنارت نباشه . سکوت کرده . زل زده بهم . با نگاهی که نمی شناسم . فقط زل می زنه بهم ...

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1390ساعت 23:50  توسط مــ یـــ  | 

مرداب

ما ادمها این روزها زیاد حالمان خوب نیست . نشسته ایم در خانه و سماقمان را می مکیم . تی وی می بینیم و بعد حالمان به هم می خورد و خاموشش می کنیم و باز هم حالمان خوب نمی شود . ما ادمها این روزها زیاد خوشحال نیستیم . اخبار می بینیم و اخبار می شنویم و هی غمگین می شویم و هی تخیل می کنیم که چه کنیم و کاری که نمی کنیم باز می نشینیم و باز اخبار می بینیم و می شنویم و هی دوباره حالمان بد می شود .

ما ادمها این روزها پشت هم کتاب می خوانیم . کتاب های چاپ شده . کتاب های چاپ نشده و غیر از  پروست و یوسا و موام هیچ نویسنده دیگری بهمان نمی چسبد . تئاتر می بینیم و از اینکه بازیگران عادی سینما خورده اند به پیسی و باز دلشان هوای تئاتر را کرده حالمان بد می شود و باز هم هی می رویم تئاتر می بینیم و هی دوباره حالمان بد می شود .

ما ادمها این روزها زیاد حوصله هم را نداریم . همه همدیگر را می پیچانیم و باز هم خوشحال نیستیم . سینمای تروفه و پولانسکی را قورت می دهیم و گرسنه که شدیم می زنیم بیرون . خودمان را زیر اتود و بورژویست پنهان می کنیم و می زنیم بیرون . پاسدارن و میرداماد و خیابان یکطرفه و دلگیر ولیعصر را بالا و پایین می کنیم و از این همه مرده گی تهوع می گیریم و در اخر باز برمی گردیم و با پیتزای سبزیجات باگت خودمان را سیر می کنیم و باز هم خوشحال نیستیم .

ما ادمها این روزها مدام می گوییم " سیب " و لبخند می زنیم و عکس می اندازیم و خوشحال نیستیم . ما ادمها این روزها تا صبح بیداریم و مدام فکر می کنیم . انقدر فکر می کنیم تا سرمان باد می کند و با صدای بامب می ترکد و ان وقت بلند می شویم و زباله های تر و خشک مغزمان را جدا می کنیم و شوت می کنیم پایین . هی لباس می خریم و هی می پوشیم و باز هم خوشحال نیستیم . دست همدیگر را می گیریم و زل می زنیم در حفره های خالی چشمانمان و می گوییم " تو را از حفظم " و هی فکر می کنیم همدیگر را از حفظیم و باز خوشحال نیستیم و مدام فکر می کنیم باید چیزی شویم . نویسنده شویم و کتاب هایی با تیراژ کم چاپ کنیم و فکر کنیم خوشحالیم و باز در خودمان بپیچیم و هی فکر کنیم که باید دست به کار شویم و دست به کار نمی شویم و بیشتر غمگین می شویم و بیشتر حالمان بد می شود و تنها کاری که می کنیم بی حرکت می مانیم و روز به روز در این مرداب مرده گی بیشتر فرو می رویم ...

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1390ساعت 23:49  توسط مــ یـــ  |